پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387

داشتم فکر میکردم انگیزه خدا از خلقت چی بوده فکر اینکه نزدیک به ۱۰ میلیارد آدم رو سرکار بگذاره باعث شد که یک خصیصه به خصلت های خدا تو شناخت خودم اضافه کنم اونم شوخ طبعیمثلا همینکه خدا منو با علیرضا همسایه کرده که در عین حالی که میخوام بزنم مغزش بریزه بیرون چون نزدیک ۲ هفته است بابت طراحی سایت و کاتالوگش و تیز های تبلیغاتی تو مجلات منو تا ۵ صبح بیدار نگه میداره اما باز دوستش دارم و با هم میریم سانشاین میشیم پس خدا شوخ طبع هم هست حالا فرض کنید این روزا من ۴ تا علیرضا دیگه پیدا کردم که به اندازه خود علیرضا جیگرن و کاراشونو سپردن دست من پس حق دارم وقت نکنم اصلا بیام آپ کنم البته دلیل نمیشه اما خوب دیگه .. بنا به همین دلیل میشه فکر کرد خدا وقتی شوخی اش میگیره من بدبخت میشم اونم ۵ تا علیرضا اوه اوه اوه

دوشنبه 31 تیر ماه سال 1387

امروز یک اتفاق جالب پیش آمد رفتم بانک صادرات برای کاری که دستگاه نمره هاش تموم شده بود برای همین مونده بودم چیکار کنم رفتم پیش ریس بانک گفت بمون تا ساعت ۳ آخر از همه برو دم باجه تو فکر بودم که یعنی من از ساعت ۱۱ تا ساعت ۳ عصر بشینم تو بانک چیکار کنم که متوجه شدم دم دستگاه نمره شلوغه نگو یکی دو نفر نمره هم میفروشن دیدم اگه برم بخرم یکجورایی دارم کمک میکنم به اشتغال این موجودات خبیث ( خبیث چون بهم نمره مجانی نمیدادن ) داشتم فکر میکردم که دیدم یک آقای مسنی از این پیرمرد خوش تیپ ها کروات زده داره بهم نگاه میکنه نمیدونم چی شد رفتم پیشش بهش گفتم آقا شما نمره اضافی ندارین ؟ خندید و گفت : نه ولی میدونم کجا گیر بیاریش گفتم کجا ؟ گفت زیر پات همین الان یک خانم جوون که حال و حوصله نداشت وایسه نمرشو انداخت رو زمین و رفت . منو میگی از خوشحالی پر درآوردم نمره رو از رو زمین برداشتم اگر چه باز هم ۲ ساعت معطل شدم ولی دیگه پول نمره خریدن ندادم  راستش تو فکر بودم بفروشمش برم فردا دوباره بیام ولی دیدم به معطلیش نمی ارزه

دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387


اوی من , دیوانه
او یک دیوانه
من یک او از او

زندگی پشت سر هم به آرزو هایم
خیره مینگرد
شاید
با خودش میگوید
که بیچاره او